حرف دل5

 

روزى بودنم آرزو می‌شود اما من دیگر نیستم…
آن روز، جاى من خــــــوب است و حال تو خــــــراب
و به گمانم آن روز نــــزدیک است…

 

دلـــــــم که گرفته باشــــــــــد
با صدای دست فروش دوره گرد هم گریـــــــه می‌کنم
چه برسد به حســـــرت با هــــم بــــودنـمان

 

 

 

 

با من لج نکن بغض نفهمـــ...

این که خوבت را گوشه یــ گـلو قایم کنـے،چیزی را عوض نمیکنـב...

بالاخره یا اشکــ میشوی בر چشمانمــــ...

یا عقـבه در בلـمــــ...

 

 

هنوز هم وقتی باران میبارد...

تنم را به قطرات باران میسپارم...میگویند باران رساناست...

شاید دستانم را به دستانت برساند...

 

برای دل من
همیشه “تــو” خواهــــی ماند…
حتی اگر …
مخاطب تمام این نوشته هایم ” او ” شونــــد

 

 

 

/ 0 نظر / 22 بازدید